Home Up Feedback Contents Search

   تار نمای دل باخته ایران

 

 

 

 

 

  پخش صدای دکتر محمد عاصمی در بزرگداشت وی در پاريس

قلم را بار ديگر لختی بگريانيم : پری سکندری

دکتر محمد عاصمی

بيا تا قدر همديگر بدانيم    که ناگه ز يکديگر نمانيم

غرضها تيره دارد دوستی را    غرضها را چرا از دل نرانيم

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد    همه عمر از غمت در امتحانيم

کنون پندار مردم ، آشتی کن    که در تسليم ما چون مردگانيم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن    رخم را بوسه ده که اکنون هملنيم

  وبلاگ احمد پناهنده ، دو خاطره با دکتر محمد عاصمی

سير و سياحتی دوباره با محمد عاصمی بخش 2

 

ايران من ، ايران تو و ايران ما

  آن آتش نهفته به يلدای دل سياه  و  آيت الله ! بر آتش تو مينداز سپند

لعنت بر سياستشان و ديانتشان

نفرين بر زندگی که بدتر از مرگ باشد

غرق در فريب و دروغ و اعتراف

انقلابيون تالارهای گرم

غرق در دريای جام

بذر کين

کو نان ارزانت

چگونه همولايتي ما يک پول سياه شد ؟

نذر و رذل

به چاره برخيزيم

مرغ آتش

فواره های آتش

افسون و بی تفاوتی

سينه و پستان

دوری و مهجوری

ابر چشمت گريه باران است

غرقاب

شهسوار مرتد

خيام و فقيه برجسته

خورشيد زنده است

بهمن.... !؟

مرگِ مرگ آفرين

چهل و سه، برگرفته از کاوه شماره سد و سيزده

از : دکتر محمد عاصمی

جاده صلح و دوست  

ً ماتياس ٍ دوست نويسنده و شاعرم خوشحال وشادمان  زنگ زد که بالاخره يک خبر خوش و شادی بخش و سرشار از اميد درباره ی وطنت ايران پخش شده است و رسانه های خبری از تجديد حيات جاده ی ابريشم که اينک جاده ی آهن نام دارد ، اميدوارانه استقبال کرده اند و دست کم ، يک بار نام ايران با ترور و وحشت و سنگسار و انواع جنايات ديگر همراه نيست ، بلکه از پيوند و اتصال و همبستگی جاده ای همراه است که به روزگاران گذشته ، طی طريق آن تا چهار سال طول می کشيد و کمتر مسافری اين راه دراز و بيابان خشک و  سوزان را به پايان می رسانيد گوشم با او بود و دل و جانم در فضاهای باز و دلگشای سمرقند و بخارا و تاريخ پر فراز و نشيب سرزمين شور بختم پرواز داشت  

ً جاده ابريشم مديترانه را به چين شرقی می پيوست و از ری و حاشيه ی جنب شرقی دريای خزر و ديوار چين می گذشت و به شانگهای می رسيد... سنگ های قيمتی ، ادويه ، ابريشم مشرق زمين از اين راه به مغرب حمل می شد و چون ابريشم ، بيش از جنس های ديگر خواستار داشت ، جاده را به اين نام ، ناميدند... رواياتی هست که دليل حمله ی اسکندر مقدونی به ايران اين بود که از يک طرف ، مردم قلمرو او سخت طالب ابريشم بودند و از طرف ديگر بازرگانان ايرانی ، ابريشم چين را به مقدار کم و با قيمت گزاف به مردم مغرب می فروختند

جاده ی ابريشم ، به علت جنگ های دائمی و سکونت اقوام جنگجو در سر راه ، هميشه داير نمی ماند... مثلا اشکانيان که روميان رقابت سياسی داشتند ، تجار رومی را به آسانی اجازه عبور نمی دادند و در اواسط قرن دوم ميلادی تجارت ابريشم از اين راه به کلی موقوف شد و کشتی های چينی از راه دريا ، ابريشم را به مالاو سيلان و ساحل شرقی هندوستان می آوردند و تجار يونانی و رومی ، آن را در آن نقاط از آنان می خريدند... با بر آمدن ساسانيان ، سواحل خليج فارس و عربستان و بحراحمر هم تحت نفوذ آنان واقع شد و در قرن ششم ميلادی ، تجارت کلی ابريشم مشرق در دست تجار ايرانی قرار گرفت، که ابريشم چين را در شمال ايران و هم در سواحل شرقی هند از چينی ها می خريدند و به مردم روم شرقی می فروختند... بوستی نيانوس، امپراطور روم، در صدد برآمد که به وسيله ی امير مسيحی حبشه، تجارت ابريشم را از دست ايرانيان خارج کند ولی موفق نشد . اما دو نفر راهب ايرانی که مدت ها در چين اقامت کرده و فن و اسرار تربيت کرم ابريشم را آموخته بودند به قسطنطنيه آمدند و آن را به امپراطور آموختند و سپس به تشويق و اصرار امپراطور به چين باز گشتند و مقداری هم نوغان هم در عصای خود پنهان کردند و به قسطنطنيه بردند و تربيت کرم ابريشم از آن تاريخ در اروپا معمول گرديد ولی با اين همه تا استيلای عرب تجارت عمده یابريشم در مشرق زمين در دست بازرگانان ايرانی باقی ماند.....ٍ ٍ سمرقند و بخارا که در مسير جاده ی ابريشم قرار داشتند به شکوفائی تحسين آميزی رسيدند و از نظر اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی اوج گرفتند و باليدند و شيوه ی روزگاران بودند تا اين که در قرن پانزدهم ، کشتی های مسافری در درياها و اقيانوسها شناور شد و اين جاده متروک ماند و به فراموشی پيوست. اينک به روزگار ما مشهد به سرخس وصل می شود و راه آهنی که از ترکيه به ايران و جمهوری های مسلمان شوروی سابق حرکت می کند می تواند تا چِن برود و در واقع بنادر جنوبی ايران را در خليج فارس به اين مناطق وصل کند. اين پيوند ، در حقيقت برای آن است که نه فقط سفر جهانگردان را آسان سازذ ، بلکه وسيله ی داد و ستد های بزرگ و پر ثمر است ... با اين پيوند ، کالاهای ترکمنستان ، قزاقستان و قرفيزستان را به بندر عباس در خليج فارس رسانيد و وارد بازارهای جهان ساخت . جمهوری های شوروی سابق ، می خواهند مستقل از روسيه عمل کنند و دروازه های بسته گذشته را به روی خود بکشايند و با همسايگان جنوبی خود پيوندی مستحکم برقرار سازند . ايران ما ، يک متحد ناگزير بازرگانی اين جمهوری ها خواهد شد و تا زمانی که افقانستان آرامش کامل پيدا نکرده و بنادر پاکستان قابل دسترس ميست ، ايران می تواند به يک مرکز بازرگانی آسيای ميانه مبدل شود و اين همه می تواند مايه ی خوشبختی و شادمانی باشد ، اگر حاکمان امروزی ايران ، به جای جدال با همسايگان خود و ستيز با جهان و جهانيان و حمايت از نيروهای مخرب و پليد ، راه دوستی و پيوند و سلامت را در پيش کيرند و جاده ی ابريشمی نيز از صفا و راستی و صلح ، ميان خود و جهانيان بنا کنند. چه حاصلی دارد که ملاهای حاکم بر ايران ميليون ها دلار نفت رايگان و نفت ارزان به سوريه می بخشد که رژيم دمشق خليج فارس را وقيحانه خليج عربی بخواند ! چه حاصلی دارد که ملايان حاکمميليون ها و ميليون ها پول ملت ايران را به حزب الله لبنان و جهاد اسلامی فلسطين هديه کنند تا خون و آتش بيافرينند ! وقتی که می توان جاده ی ابريشم را به هم پيوست ، چرا نبايد جاده ی روابط انسانی را با مردم ايران هموار کرد !.....و سايه ی ترور و وحشت و اختناق را از سر مردم برداشت و ايران را از اين گرداب مرگ و نيستی به ساحل زندگی و اعتلائی که شايسته آن است ، رسانيد...چرا و چرا؟..... ناگهان متوجه می شوم که دارم ً ياسين ٍ می خوانم و با خود می گويم ، چه می گويم و به که می گويم....و چه میخواهم و از که می خواهم ؟! چوب تر را چنانکه خواهی پيچ ، نشود خشک ، جز به آتش راست

 

دکتر محمد عاصمی- مونيخ

المپياد در سرزمين المپ 2 

ستايش

!توحش

 آرش   همنام آن گمانگير  معروف ايرانی برنا کشيده  تيری از چله ی کمان، کمان و کمانداری دارها ساخت و در رنگين روياهای شيرين و جوان سال هايش، خوابی تلخ و کابوس نشان را، پذيرا شد

در آستانه ی پيروی محتمل که پندارش را از ديرباز جلا می داد شکستی مغموم و شکننده را به جان خريد که بربرهای حاکم بر ايران در آستان  المپ خدايان ، بر قامت او دوختند . و آن که گفتگوی تمدن ها ً را آيتی از آيات فريب و نيرنگ خود ساخته اين توحش مطلق را ، به ستايش برخاست که ستايش تيرگی جهل و تعصب ، ياسای روانفرسای او و حکومتی است که برآن نشسته است و سرزمينی را به نکبت و تباهی و سياهی نشانيده است

دو جوان ، ورزشکار يکی ايرانی و يکی اسرائيلی که شايد هيچ کدامشان ، به غوغای آتش و خون برخاسته از تعصبات قرون ميانه ای نداشته اند ، می بايست به هماوردی صلح آميز و دوستی جوانان تن ندهند و ابزار مقاصد شوم و پليد فقيهان دين فروش و دروغزن و شياد شوند

اين است پيام ملايان حاکم بر ايران به المپياد صلح و دوستی، آئين بهاران بشری ؟

** 

هرودت ، استرايون ، تاريخ نگاران يونانی و افلا طون ، دانای دانايان ، يونان ، گفته اند و نوشته اند که : ً ايرانيان در پنج سالگی به تحصيل و تربيت جسم و روح می پرداختند ً . در اوستا آمده است که : ً سحرگاهان ، خروس بانک برداشته گويد ، ای مردم برخيزيد و راستی و درستی را بستانيد - ديو کاهلی را از خود دور سازيد - آن ديوی که می خواهد شما را به خواب برد ً

شستن و پاک کردن روان از گناه و لرزش دامن به روان ، بسته به نيرومندی تن است زيرا به واسطه ی تن است که گناه روان زدوده می شود و جمله یً عقل سالم در بدن سالم است ً از مثل های معروفزرتشتيان است

**

يونانيان در دوران باستان ، رقيب نيرومند خود را با همه ی دشمنی ها و روياروئی ها ، چنين می شناختند و اينک نواده ها و نبيره های آنان ، زادگان صاحبان آن اعتقادات رام می بينند که در اسارت گروهی پليد اعتقادان پاکيزه پوش قرار دارند

**

بيست و هشتمين المپياد ، پايانی پر شکوه همانند آغازش داشت و جهانيان ديده اند که يونان بر گهواره تمدن باستان خود چه ساخته است و ايرانيان به چه روز و روزگاریگرفتار آمده اند و چشم به ايرانيان دارند که برخيزند و خود را از چنبرتو درتوی  هشتاد لای اين شيادان برهانند

 

دکتر محمد عاصمی - مونيخ : ای کاش سحر نايد و خورشيد نزايد  کامشب قمر اينجا، قمر اينجا، قمراينجاست

من اين شعر شهريار را شايد بيش از ده بار برای قمر خوانده ام و هر وقت به زيارتش می رفتم، اولين حرفش اين بود که :   -پسرم ، اين چيزهايی را که آوردی و بيخود می کنی که اينهمه زحمت می کشی، بگذار آن گوشه و بيا بنشين و حرف های شهريار را برای من بخوان

می گفتم :    -خانم جان، ايرج هم درباره شما حرف زده.  خيلی های ديگر هم حرف زده اند، چرا همه اش شهريار ؟   خنده ای که نمی دانم و نمی توانستم بدانم و دريابم چه معنا و پيامی دارد، سر می داد و می گفت:    - اون شازده، خيلی رند و ناقلا بود ولی اين باز اين يکی مثل آئينه صاف  است و بی غبار... سوخته ايست از جان و دل   سوخته...مثل خودمونه...از خودمونه !     ً از خودمان بودن ً واز قبيله قمر بودن . حکايت ها داشت .     زنی که برای نخستين بار   - در دورانی که هنوز نفوذ آخوند رياکار و مريدان نادانش برقرار بودو رضا شاه، نرمانرم و سپس گرماگرم، ريشه های فريب و تزوير را می سوزانيد -حجاب از چهره ها برداشت و رخسار چون قمر خويش ، آشکار ساخت .    او درجشن هزاره فردوسی، مقابل چشم هزاران تن ايستاد و نعمه سرداد و تمامی درآمد دو شب کنسرت خود در آن مراسم را، به فردوسی هديه کرد و حتی نپذيرفت ، کرايه رفت و برگشت اورا کسی قبول کند و سرشار از شور و هيجان جوانی می گفت:   -چه حرفی است که می زنيد، من اگر به خاطر فردوسی نخوانم، به خاطر که بخوانم؟...يکی ازآن روزها که درمحضرش بودم نيز به زنی که با بچه کوچکش وارد اتاق شد، گفت:  ننه، برای بچه ات  دوا خريدی ؟  زن با خجلت آشکاری گفت:               بله خانم ولی هر چه پول داشتيد  همه را برای نسخه دادم !   قمر با خنده جواب داد :    - چه حرفی است که می زنی، آن پول اگر به خاطر بچه ات صرف نشود، پس به چه کاری می خورد ؟!        اين سخن قمر و سالديده و رنج ها کشيده بود که با سخن قمر جوان ديروز ، هيچ تفاوتی از نظر سرشت و طبيعت نداشت.    قاليچه دست باف دختری که قمر اورا از سر راه برداشته و بزرگ کرده و به شوهر داده بود، جلوه ديوار خانه قمر بود.      قمر ، اين قاليچه را حتی در سخت ترين روز زندگی به گران ترين قيمت، حاظر نشد از دست بدهد.     -چه حرفها! يادگار دخترم است، آن را از دست بدهم:!    و قمر ، از اين دختران ، زياد تربيت کرده و هر کی را شمع جمع خانواده ای ساخته بود.     هنوز قمر را می بينم که روی تشک نشسته و به متکايی تکيه داده و مهربان و نوازشگر ، حرف می زند... از زندگی های گذشته ، فراز و نشيب های زندگی ، دوستی ها و دشمنی ها ... آتش غروری مقدس از ميان عبارات و کلماتش سر می کشيد که گرم کننده بود و آدمی خود را بزرگ و مغرور حس می کرد که در کنار چنين آيت نيکی و خوبی نشسته است.    البته در آن روزها ، قمر درسايه فراموشی ها پنهان شده بود ، چشم ها و جان های حريص،  ازنور مخملی قمر، ، سخن گفتن را بر صحبت درباره قمرالملوک وزيری ترجيح می دادند ولی مگر می شد، قمر را پنهان کرد ! ...اين قمری بود که به هنگام روز نيز می تابيد...                 يک بار از پرسيدم : - چرا عاقبت انديش نبوديد و در سفر دراز عمر،  توشه مالی نيندوختيد؟ ... شما حتما می دانستيد که زندگی تان دچار دگرگونی هايی خواهد شد، چرا فکر نکرديد که اگر پول  داشته باشيد ، آسوده زندگی خواهيد کرد ؟  اين ها که الان می خوانند و حريصانه به دنبال پول می دوند ، شما را نشان می دهند و می گويند نمی خواهيم مثل قمر بشويم.      رو ترش می کرد و با هيجان می گفت :    -من خودم می خواستم که چنين باشم، که به اين صورت ، مورد حرمت و احترام قرارگيرم، من اگر پول جمع کرده بودم، شما ها با اين همه عاطفه، هرگز به سراغ من نمی آمديد...و اين هم که گفتی، همه قفسی از طلا برای خودشان می سازند... طلاست، ولی قفس است...انسانيت ، بزرگواری بی نيازی که عارفان ما ازآن سخن ها گفته اند در قمر نوری ايجاد کرده بود که به گمان من، جلوه و جلای هنر پاک و سرشار بود...ًبدرً تمام بود با همان حلال و جمال و درخشش زندگانی بخش...بی نيازی و وارستگی ، گريزگاه چنين طبايعی است.         او،  که مزه آن همه سرفرازی و افتخار و شهرت را چشيده بود ، می دانست که آن عظمت و جلال، پايدار نيست و عالم بی نيازی است که می ماند و می ماند...هنر قمر،جرقه رنج ها ، دردها ، پستی ها ، بلندی هايی بود که از شعله زندگی بر می خيزند...هنر ، هرگز جدا از تفکرات مربوط به آب و هوا،  خورشيد و ماه و ستاره، حسد، عشق ، بخل، کينه و رقت و ساير شرايط زندگی نيست.    بدون زندگی ، هنر مفهومی ندارد و اساسا خود زندگی ، هنری والا و بغرنج است ،زيرا رنج ، درد ، شادی ، اشک ، لبخند، عشق، مرگ، انحطاط و ديگر مصالح سازنده هنر، ، از جريان زندگی برمیخيزد و به اصطلاح ً تا دلی آتش نگيرد حرف جانسوزی نگويد ً هنرمندانی چون حافظ، سعدی ، گوته، واگنر، بتهوون، داوينچی، موتزارت و ديگران ، بيش از همه کس زندگی کرده اند و رنج های زندگی خود را در يافته اند و بنابراين، هنرمندتر بوده اند.    اگر گاهی ميل بانزوا و دوری از زندگی در آثارشان به چشم  می آيد، هگز به اين معنی نيست که آن ها در بيغوله ها ، هنر را جسته اند... بلکه اين ها به معنای شورانگيز عشق به زندگی بهتر و آسوده تر و هنرمندانه تر بوده است و تازه، انزوا و خلوت و خاموشی هم احساساتی است که از جريان زندگی ناشی مي شود... حال که پس از گذشت سال ها ، اين يادها را از نهانگاه حافظه بيرون می آورم... هنوز چشمان قمر را می بينم که برق و جلای ديرين ازآن بر می خيزد و می بينم چه سال ها از آن روز و روزگار گذشته است و شعر زيبای دوست سوخته قبيله سوختگان، کارو عزيزم در جانم می پيچد که  

من شاعری هستم ترانه گم کرده

من دريايی هستم کرانه گم کرده

آه !   ای عشق های    جوانی من

                                                            ترانه من کو ؟              

                                                            کرانه من کو ؟

 

 

دکتر محمد عاصمی

خورشيد

چون بتکده ای کهنه و ويرانه و گمنام    ،       در پيچ يکی جاده ی متروک        ،      خاموش نشستيم

  •     

از هر گذری، جانوری راه گشايد         ،       در ديده ی ما ، پنجه و دندان بنمايد  ،   اين برگذرد از دل در خون شده ی ما

وان نيش زند بر قدم کوفته ما            ،       رقصند غريوان و خروشان          ،    بر دامن و سينه ی دلسوخته ما

  •  

ما سخت به حيرت شده                  ،        بيگانه ز خويشيم                   ،    افتاده و افسرده و دل مرده ، پريشيم

از مستی ديرين اثری نيست             ، در هيچ سری ، شور و شری نيست       ،    پيمانه تهی، خانه تهی، سينه پر از درد

از قافله بر جای نمانده است بجز گرد

  •  

گويند که يک روز         ،         خورشيد بميرد .                                 وين غمکده را ظلمت جاويد بگيرد

    در دهر نماند              .         از گرمی و از جوشش عشاق ، نشانی        ،  آوازی و فريادی و جانی و زبانی

دل ، سرد شود ، زرد شود صورت گلزار ،  جانها همه پژمرده و تن ها              ،  همه بيمار

وين غمکده را ظلمت جاويد بگيرد      ،   در دهر نماند  .                        از گرمی و از جوشش عشاق  ، نشانی

آوازی و فريادی و جانی و زبانی    ، دل ، سرد شود ، زرد شود صورت گلزار ،   جانها همه پژمرده و تن ها    ، همه بيمار

  •  

گويند که يک روز    ، خورشيد  بميرد ...     وين قصه به دور من و تو پای نگيرد ...   امروز که خورشيد ، رخشنده و تابان

سر بکشد از قله ی سيمين تن البرز  ،  از بهر  چه اين  گونه خموشيد و نجوشيد ؟  از بهر چه شادان و غزل خوان ،  نخروشيد ؟

  •  

جانم به لب آمد   ،  از اين همه خاموشی و  ،  دمسردی بی جا  ،   چونيد و چسانيد  ؟...  بر سينه چرا بار غم و درد کشانيد ؟... جانيد ولی زنده ی بی جان و توانيد ،  قلبيد ولی عشق نداريد ، خيزيد و بجنبيد و بخوانيد ، خورشيد که زنده است ،چنين سرد نمانيد

دکتر محمد عاصمی

تخت و منبر

  الکسی دی نوکويل پيش از 1848 در برابر مجلس فرانسه گفته بود

شما را به خدا عقل حکومتی را تغير دهيد، زيرا اين طرز انديشه - تکرار می کنم - شما را به نابودی می کشاند

.

تبهکاران بزرگ از ديد فرزانگان و صاحبان انديشه، مانند فردوسی و دهها برجستگان  گذشته و آينده و حال در فساد سياسی و دزدی است که در نتيجه ديکتاتوری را به همراه می آورد و جامعه را در معرض آسيب و تاخت و تاز زور قرار می دهد

طرح اين ديدگاه از زبان فردوسی مکرر می کنم و ياد آور می شوم که اين ابيات، بايد ده ها بار خوانده و تجزيه و تحليل شود. اين ها را بايد به فزندانمان با توضيح و تفسير بياموزيم و آن را فراگيريم و سرودی همه گيرش سازيم

چو  با تخت،  منبر   برابر  شود        همه   نام    بوبکر   و   عمر شود

تبه کرده    اين   رنجهای   دراز         شود    نا سزا،    شاه   گردن فراز

برنجد    يکی،    ديگر  بر خورد         به داد  و  بخشش،   کسی    ننگرد

ز پيمان   بگردند    و  از راستی         گرامی    شود     کژی   و راستی

پياده   شود    مردم     جنگجوی         سواری  که  لاف آرد   و  گفتگوی

کشاورز   جنگی   شود   بی هنر         نژاد   و    گهر ، کمتر آيد    به بر

ربايد همی اين از آن ، آن از اين         ز نفرين       ندانند       باز آفرين

نهان،    بد تر از آشکارا    شود         دل مردمان،    سنگ خارا     شود

شود   بنده   بی هنر       شهريار        نژاد   و   بزرگی   نيايد     به کار

ز ايران   و   ترک   و  از تازيان        نژادی   پديد   آيد    اندر      ميان

نه روم   و نه ترک و نه تازی بود         سخن ها    به کردار     بازی بود

همه   گنجها   زير   دامن     نهند         بميرند   و  کوشش به دشمن دهند

زيان  کسان   از پی  سود   خويش        بجويند   و    دين  اندر آرند  پيش

چو بسيار   از اين  داستان  بگذرد          کسی   سوی    آزادگان    ننگرد

دکتر محمد عاصمی مونيخ

من نه کافر، نه مسلمان مانده ام             درميان هر دو، حيران مانده ام

فاشگويی !

گاهی که از شراب ناب ادب ايران، در تنهائی های خود شرمسار می شوم، می خواهم جرعه ای از آن را نيز در کامتان بنشانم که در اين سرمستی و خوشی ناب، تنها نباشم.

اين باده ی هوشيار کننده، از خم مانه عطار نيشابوری است که در غوغای فتنه ی مغول به قتل رسيد و مزارش، نزديک مزار حکيم عمر خيام در نيشابور است.

بنوشيم و جرعه جرعه بنوشيم و در واقع معراجی داشته باشيم از دفتر نيای والايمان، از شيخ فريدالدين عطار:

ما   مرد   کليسا   و     زناريم          گبری  کهنيم   و   نام  برداريم

دريوزه  گران   شهر    گبرانيم          شش پنج   زمان   کوی خماريم

با جمله ی  مفسدان  به تصديقيم          با جمله   زاهدان  به    انکاريم

در فسق  و  قمار  پيرو استاديم          در دير مغان،   مُغی به هنجاريم

تسبيح  و  ردا  نمی خريم  الحق          سالوس   و  نفاق  را  خريداريم

در گلخن  تيره   سر  فرو  برده          گاهی  مستيم   و  گاه   هشياريم

بی يار، دمی چو زنده نتوان بود          در  دوزخ  و در بهشت با  ياريم

بی او چو نه ايم، هر چه  باداباد          جز يار ز هرچه هست    بيزاريم

ما     گبر     قديم  نا مسلمانيم          نام آور کفر   و    ننگ  ايمانيم

 گه  محرم   کم زن      خراباتيم          گه  همدم   جاثليق       رهبانيم  

شيطان چو به ما رسد کُله   بنهد          کز وسوسه،    اوستاد شيطانيم

 زان مرد  نه ايم  کز کسی ترسيم          سرپای  برهنگان  دو   جهانيم